سلام بر تنهایی سلام بر اشک
سلام بر خاطرات تکراری که با تکرار آنها زندگی بازم برام جون می گیره و سلام بر پرستوی غم که دوباره تو قلبم آشیانه می کنه سلام بر سکوت که تا صبح همپای من می مونه اره امسال هم داره تموم می شه با همه ی اون خاطراتش میره تو صف خاطره ها با همه ی خوشیها و غم هاش بازم تموم شد خدایا صبحی می آد خدایا یه روز بی درد می آد سالهاست تو ذهنم با خاطرات و رویاهای او زندگی می کنم من مسافری هستم که جاده عشق رو طی کردم ولی حالا به خانه قلبش رسیدم بارها و بارها پیش خودم گفتم ای کاش نابینا بودم تا باز شدن چشماشو نمی دیدم کاش بی احساس بودم تا گرمی دستاشو احساس نمی کردم کاش اون موقع که پا تو کوچه سیاه عشقم گذاشت تو خوابی عمیق بودم همیشه میگم بزار اونقدر بسوزم تا از من چیزی به جز خاکستر نمونه بزار بمیرم از عشقو دوری اون اخه وقتی تنهای تنها می شم غم به سراغم می آد تمام وجودمو می گیره چون دلم می گیره بغض دردناکی گلومو فشار می ده نمی دونم چی می شه به یاد اون می افتم عیده همتون مبارک عیده تو هم مبارک گلم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط میثم
|

رهگذر
اومدی یه روز برفی پا به شعر من گذاشتی با چشای دل فریبت توی قلبم عشقو کاشتی اومدی ساده و اروم توی خلوتم نشستی دلم و گرفتی از من با من عهده عشقو بستی تو چشات یه دنیا غم من شدم سنگ صبورت اما من خبر نداشتم که شدم راه عبورت باورت کردم ولی تو یه غریبه بودی با من تو رو عاشقونه خاستم اما گفتی یا تو یا من رفتی اشکامو ندیدی خندیدی به قلب خستم بدون از روزی که رفتی با کسی عهدی نبستم
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط میثم
|

به انتظار نشسته تا مرا با نگاهی پر از آبی در خلوت احساس شریک سازد دستان مرا بگیرد و با اشک بشوید و با قطره قطره عشق جاوید غسلم دهد و من در طلوع محبتی زیبا و آرامت از همیشه در نر نور باران خورشیدی به زندگی و شیرینی اش ایمان می آوریم * * * تو در چشم منی هر جا که هستی تو را هر جا که هستی می پرستم
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط میثم
|

تسخیر عشق تسخیرش کردم در خم جاده های دلتنگی . در میان انبوهی از واژه های محزون. در غریبانه ترین فریادهابه دنبال نیمه گمشده اش می گشت . در سکوت مبهم پنجره ، ستاره ها را به نظاره نشسته بود . نگاه نقره ای و مهتاب گونش خبر از دل دریایش می داد . او هاله ای از نور بود و سرسبز تر از بهار . خواستم هستی ام را زمیمه قلبش کنم ولی چیزی در خور او نیافتم. چشمان بارانی اش ناجی قلب کویرام شد . آنگاه که قلبم لاجرعه ی عطش شکن ذره ای عشق بود .
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط میثم
|
