می روم خسته و افسرده وزار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم،تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا وتباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو،ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد،می رقصد اشک آه،بگذار که بگریزم من از تو،ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد واز شاخم چید شعله آه شدم،صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم،خنده به لب،خونین دل می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط میثم
|
