تسخیر عشق تسخیرش کردم در خم جاده های دلتنگی . در میان انبوهی از واژه های محزون. در غریبانه ترین فریادهابه دنبال نیمه گمشده اش می گشت . در سکوت مبهم پنجره ، ستاره ها را به نظاره نشسته بود . نگاه نقره ای و مهتاب گونش خبر از دل دریایش می داد . او هاله ای از نور بود و سرسبز تر از بهار . خواستم هستی ام را زمیمه قلبش کنم ولی چیزی در خور او نیافتم. چشمان بارانی اش ناجی قلب کویرام شد . آنگاه که قلبم لاجرعه ی عطش شکن ذره ای عشق بود .
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط میثم
|
